تبليغاتX
تنها نرو این راه رفتن نیست...

تنها نرو این راه رفتن نیست...

حرفهای تو...

خداوندم...
بیا نزدیکتر...حلقه ی دستهایی که در آغوشم کشیده اند را تنگ تر کن...امشب برایم شب دیگریست...
آمده ام از چه بازگردم؟...از گناهان ریز و درشتی که هر دو به آنها عادت کرده ایم؟...از کوتاهی هایی که دیگر فکرم به گرد پایشان هم نمیرسد؟..
آمده ام از چه توبه کنم؟...
از سیب های ممنوعه ای که گاز زدم با پوست؟...از به چاه انداختن یوسفهایی که مفت هدیه ام داده بودی؟...از آهنگ تمسخری که در صدایم نهفته است؟...از نفسهای شیطانی ام؟..
از چه آمده ام توبه کنم؟..
نه...تو اینها را به یک الهی العفو گفتن میبخشی...آمده ام از خود توبه کنم...
از خویشتن...از خویشتنی که یک عمر تو را از من دور کرد...از نفسی که با من عجین شد و افسار ارده ام را در دست گرفته و به هر سو کشید...از نفسی که هر لحظه آبستن حادثه ای میشد که مرا از تو دور و دورتر کرد...
پاهایم را ببین...در قیر دنیا فرو رفته ام...دستهایم را ببین...چقدر کثیف اند...خجالت میکشم نشانت دهم دستهایم را...همین چند دقیقه قبل داشتیم با شیطان نقاشی میکشیدیم...دستهایم پر از رنگ دنیاست...
میشود چشمهایت را روی تمام زشتیهایم ببندی؟...وقتی اینقدر مهربان نگاهم میکنی دردهایم یادم میرود...چند لحظه ای چشمهایت راببند...بگذار یادم نرود که از لباسهایم کبر و ریا بالا میرود...
دیدی تمام شد....ماه مهربانت تمام شد...چقدر میشد خوب بود...چقدر میشد خوب نوشت...چقدر میشد عشق را جانانه نفس کشید...چقدر میشد بی بهانه به آغوش تو رسید...چقدر میشد قرآن را زندگی کرد...چقدر میشد بندگی کرد...چقدر....
یادش سبز...شب اول ماه را یادت هست خدا؟...
من که عادت نداشتم نیمه های شب برای تو از خواب بگذرم...یادت هست چقدر آمدی تکانم دادی...چقدر بوسه کاشتی روی صورتم تا بیدارم کنی...حالا که جسمم دارد به نیمه شبهای با تو بودن عادت میکند ماه مهربانت غزل وداع میخواند...
بگو چند ثانیه بیشتر کنارم بماند...هنوز به خیلی ها نگفته ام دوستشان دارم...هنوز دست خیلی ها را نگرفته ام...هنوز شب قدر را نفهمیده ام...نان گرم نگاه علی را دست نزده ام...هنوز دکمه های لباسم نورانی نشده اند...هنوز مشقهای بندگی ام تمام نشده است...هنوز....هنوز...هنوز دورم از تو...
خداوندم...
میشود پاکم کنی؟...ببین من چقدر داشته هایم زیاد شده اند...میشود هر کدام از داشته هایم را پله ای کنی برای عروجم به سمت تو...
گم شده ام خداوندم...میشود پیدایم کنی...دستم را بگیری بیاوری راه را نشانم بدهی...میشود کنار همین دنیا یک بهشت کوچک برایم بسازی تا من همه را به آن بهشت کوچکت راه بدهم تا شیطان بداند در دنیای من هم جایی ندارد؟...
این لحظه های آخر چقدر بی تاب شده ام...میدانم اگر این بی تابی را همان روز اول نشانت داده بودم تا حالا ساکن یک ماهه ی بهشتت میبودم...اما مگر غرورم میگذاشت؟...
بگو بخشیدی ام....بلندتر بگو...میخواهم غیر از صدای تو صدایی نباشد...دوست داشتنم را فریاد بزن...میخواهم سلولهایم از شوق دوست داشتنت قالب تهی کنند...
خداوند...فردایم را سبز نقاشی کن...پر از عطر نرگس...پر از نسیم نفسهای یوسف زهرا...میخواهم فردا به انتهای آیه ی روزه داری رسیده باشم...
فردایم را پر از بندگی بخواه..پر از عطر نیمه شبهای نجف..پر از سوغات اجابت...رهایم نکن...حتی اگر شده گاهی سیلی ام بزن اما همینجا نگاهم دار...
میشود؟...
خداوند...نزدیکتر از...
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 19:15  توسط علی  | 

نسیم

پنجره های اتاق تنهاییت را باز کن

این نسیمی که میوزد نفس یوسف زهراست..!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 0:33  توسط علی  |